خب. این مسافرتم تموم شد. خیلی چیزا به دست اوردم. یه سری تجربه. از اینکه چطوری ماشینو هواگیری کنیم بگیر تا اینکه تا زمانی که همه ادمای مسافر پولشونو ندادن شروع به سفر نکنیم که اینطوری تو پاچه من نره بگا برم پول کیر خریدنم نداشته باشم. ولی چیز مهم تری که حس دارم میکنم اینه که میخام تنها باشم. میخام هیچ دوستی نداشته باشم. از وقتی رفت دیگه انگار هیچی برا از دست دادن ندارم. دنبال عشقم ولی انگار بیخیالشم. خسته ام. نمیدونم چیکار دارم میکنم. میرم سفر که ول کنم که عوض شم ولی باز شب که میشه همه چی برمیگرده. انگار همه لذتا گذرا هستن. هیچی برام موندنی نیست. هر لحظه میتونم گریه کنم. دلم خرابه. از چیزای بفاک رفته. از چیزایی که منو به گا داده. از چیزایی که دلم داره میجوشه براش و جای زخمش هنوز داره اسیدی کون میکنه. عصبانی ام. در حق دوستام گه کاری دارم میکنم. مث همیشه. شاید چون میخام تنها باشم. که مسیولیت دیگه نداشته باشم. که هیشکی دورو برم نباشه و بتونم راجت خودمو بگا بدم. حس عجیبی دارم. باز اون چیزای قدیمی سراغم اومده. کاش میشد بیرونش کرد. کاش میشد به یه چیزی دلمو خوش کنم. دیدم که سفر هم جواب نیست. انگار جواب فقد برای من دل کندن از همه چیز و رفتن و یه چیز جدید رو شروع کردنه. یه جای مغزم میگه برو تو مسیبر دین زندگی کن و همه چیتو عوض کن. برو یکی دیچشتچ۸ هخس ک. برو یکی دیگه شو. به تموم ارزو هات پشت کن. به تموم حس های عاشقی. برو مث بقیه شو. برو گه شو. برو گند بزن. کاش اشک میودم. :(
نمیدونم چه کنم. بهتره که خابم ببره.
:(
خوبه که کسی نمیفهمه حالمو.
دلم میخاد همه ازم متنفر باشن. دلم میخاد به دوستام ثابت کنم که نمیشه رو من اعتماد کنن تا کم کم ازم دور شن.
برچسب:
نویسنده: متین عباسی
تاريخ: جمعه
19 شهريور
1395 ساعت: 12:08